|
به نام خدا آدم گاهی احساس می کند دیگر وقت آن رسیده که برود ، اگرچه همین تازگی ها برگشته باشد . خداحافظ برزیه بیگلری
به نام خدا
بعد از مدت ها قحطی یک سپید خدمتتان . (هر چند که خودم می دانم با این چرندیات دردی دوا نمی شود . داریم له می شویم ، خودمان خبر نداریم ... ) عشق تو آدم را زیر و رو می کند . آدم را فرشته می کند ... هر چند همیشه می گویی : " هیچ مردی نمی تواند فرشته باشد " همان طور که هیچ زنی نمی تواند نباشد . این را البته من می گویم . اگر تصمیم بگیری حتی اگر بال هایت را کنده کنده کنند کسی نمی تواند آن حلقه تقدس کذایی را از دوشت بردارد و تو تا ابد شب ها مرا به سفری رویایی - در اعماق تاریکی - دعوت خواهی کرد . در تصمیمت مصمم باش که من همیشه چمدانم بسته است و منتظرم که صدایم کنی فرشته جهنمی ام . برزویه بیگلری (همایون) تاریخ سرایش : ۱۸ بهمن ۸۷ ساعت ۴۰ : ۱ بامداد ................. پی نوشت : مسدعی است به نوشته های ،گوشه سمت راست ، بالا ، زیر عکس ، کمال توجه را مبذول دارید . ارادت مند . ب .
به نام خدا آیا خواستن دلیلی کافی برای انتخاب است ؟
به نام خدا " ببخشید شما نامزدش هستین ؟ " گره روسری را شل کرد . دست راستش را گذاشت بالای گره و تا پایین هل داد ، گره باز شد . دو دستش را زیر روسری برد و موهای آشفته شده اش را جمع کرد عقب و چند لحظه دستش پشت سرش جنبید . حالا دیگه خیالش راحت بود . موهایش خرمایی بود . خرمایی صاف البته رگه های از مشکی تویشان بُر خورده بود . گره را از نو پیچاند . خودش را توی مبل راحتی بالا کشید ، دستمال مچاله اش را باز کزد شروع کرد : فین فین . دایم فین فین می کرد . همه اش فین فین ، بالا می کشید ، دوباره جمع می شد ، دوباره می کشید . فین فین ، فین فین . آنقدر بالا کشید که اعصاب همه لش شد . من همان طور لمیده روی مبل راحتی پاهایم را دراز کرده بودم پایین . راستی را انداخته بودم روی چپی . یا به چپ و راست تکان می دادم یا جمع و باز می کردم . جمع باز ، راست چپ ... . دستم را فرو کرده بودم توی جیبم . سرم رو بالا گرفته بودم و زل زده بودم به پریز ، خیلی زیاد زل زدم به پریز تلفن که حوصله ام خراب شد ، دستم رو از جیبم در آوردم ، ساعدم را گرفتم جلوی چشم هایم . همه جا سیاه شد . یواش یواش صداش آمد جلوی چشمم : " نمی شه شوهر داره " "شوهر نیست نامزده " " الان نامزده ، فردا که شد شوهرش چی ؟ تا کی ؟ دست وردار " دستم رو ورداشتم ، دوباره پریز آمد جلوی چشمم . " کم به تو گفتم ؟ کم گفتم اینقدر خودتو بدبختش نکن . اون تو سرش نمی ره . هر کاری خودش بخواهد می کنه محل سگ هم به تو نمی ده . کم گفتم ؟ حالا شدی اینجوری ذلیل . اونوم که ... " " نه . خدا پدرت رو بیامرزه . زیاد گفتی . حالا هم طوری نشده که ، فقط نامزد کرده اونم یه فکری براش می کنم دیگه ... " " بابا عزیز من توی فامیل همه یه چیز هایی در مورد تو میگن . چه انتظاری داری ؟ " " چی میگن ؟ خودت بهتر می دونی که من خر مقدسم " " آقا رو! می گن ... " صدای زنگ کوتاهی آمد . منشی لبخندش رو خورد ، دهن قرمزش رو از جلوی گوشی کشید کنار، دستش را گرفت دهن گوشی ، با صدای مسخره اش – که قبل از اینکه ماهی عیدش رو باز کنه اصلا فکر نمی کردم اینقدر زمخت باشه – شماره 04 رو خواند . 04 با کمک دو نفر کنار دستی هاش بلند شد سر پا ،عصایش را که روی سرامیک لیز لیز می خورد جمع و جور کرد و با احتیاط جلو انداخت ، بعد پای راست ، بعد چپ و باز عصا تا به مرگ رسید در اتاق دکتر و رفت تو . پسر بچه ای تا حالا کنار مادرش آرام نشسته بود در گوش مادرش چیزی گفت که مادر را وادار کرد تا دوباره دهن منشی را از گوشی جدا کند : " اونجاست درست پشت در ورودی " . مادر دست بچه را کشید سمت پشت در ورودی. با نگاهم هر دوتاشان را دنبال کردم . مسخره تر از این چیزی نیست که برای مستراح محتاج باشی. وقتی بچه هستیم خیلی مسخره ایم . دستمان به در نمی رسد که فرار کنیم ؛ تازه پاهامان هم خیلی کوتاه است اگر یک روز شانس بیاوریم در برویم همه زود می گیرندمان . صدامان برای داد زدن خیلی زیر است . ضمنا اجازه نداریم از چشم های کسی خوشمان بیاد . در باز شد. اول بچه آمد بیرون. تا موقع ای که مادر بیاد بیرون در باز ماند و دیدم مادر اون تو داره دستاشو می شوره. فاجعه . بد ترازاین نمیشه. کمک تا کجا ؟ تا این حد ؟ مادر آمد بیرون . دست پسر را گرفت و کشید روبروی خودش . روی زانو هایش نشست و به زحمت زیپ بچه را بالا کشید . دلیل دیگر اینکه در بچگی خیلی مسخره ایم این است که نمی توانیم زیپ مان بالا بکشیم . از تعقیب مادر و بچه خسته شدم . ناخن های لاکی منشی هم که از زیر میز تکون تکون می خورد چنگی به دل نمی زد . زل زدم به عکس ِ"خفه شوید" دختر کوچولوی بالای سر منشی ، یعنی فین فین ممنوع . اما قانون سکوت در مورد منشی استثنا داشت . او لال شونده نبود . اما خوشگل هم نبود . اخلاقش هم سگ بود . او می توانست تا خود فردا صبح از معایب ژل لب و محاسن تاتو روی گودی کمربرای دوستان ِ مثل خودش ، پشت تلفن سخنرانی بدهد. وز وز های گاه و بیگاهش نمی گذاشت رشته ی افکارم جمع شود ، بیشتر زل زدم به چشم های عکس دختر دست زیر دماغ . "چشم هاش ، فقط به خاطر چشم هاش می خوامش ، چشم هاش منو دیونه کرده ، مورب ، عسلی ، مایل به قهوه ای ... . " "اتفاقا چند روز پیش خودش به من گفت نامزدش – که ممکنه همین فردا بشه شوهرش – بهش می گفته که به خاطر ابروهاش میخوادش ، به خاطر انحنای سبک دماغش ، لب های جمع و جورش ، .... " "اما از چشم که حرفی نزده ! زده ؟ " " نه نزده ، فقط ابرو ، انحنای دماغ و لب . " "خوبه خدا را شکر " " آره خدا را شکر . راستش منم نظرم اینه که علاوه براین چیز هایی که گفتم مو های خیلی خوبی هم داره . خیلی خوش رنگه ! " " نظرت در مورد چشم هاش چیه ؟ " " اونو نمی تونم بگم ، تخصص من نیست ، فقط ابرو ، دماغ ، لب و مو " " عرضه اش رو نداری که بگی ! " " گم شو بابا دیونه ی عوضی . حقته هر چی می کشی " زنگ : 05 " بابا اون شوهر کرد ، رفت ، اصلا فکر کن مُرد ، حالا تو هی بگو چشم های خوبی داره " زنگ : 07 " امروز نامزدن ، فردا شوهرشه ، پس فردا اگه جدا شن ، پس اون فردا صبر می کنیم ، پس پس اون فردا نامزده منه ، بعدش فرداش هم ... " زنگ : 10 " چی چی رو جدا شن ، می گن خیلی سفت هم دیگه رو چسبیدن ، می گن طرف خیلی عاشق انحنای دماغ و ابرو ها و لب هاشه " " چشم هاش چی ؟ عاشق چشم هاش هم هست ؟ " " آره . یعنی اول نبوده بعدا تازه فهمیده بهترین قسمتش چشم هاشه ! " " وای ........... " زنگ : 14 " حضار گرامی لطفا لطفا دستمال ها را پاره کنید ، همه آزادن فین فین کنند . هر چه می خواهید عصا را روی سرامیک برقصانید ، تلفن کنید برای دوستانتان صدای سگ در بیاورید . اصلا شاش کنید وسط مطب . همه آزاد ، فقط جان عزیزانتان با چشم هایش کاری نداشته باشید " زنگ : 21 " ببخشید خانم چرا لب هاتون شبیه ماهی عید هستند ، چرا خنده هاتون اینقدر دلگیر اند ؟ چرا رنگ سفید پوستتون به زنندگی رنگ ابره ؟ چرا چشماتون آبی شدن ؟ چرا ترکیب صورتتون مثل یک ماهی روی ابر در آسمون بعد از ظهر ِ ِپاییز حال آدمو می گیره ؟ مگه شما چشم ندارین که اینقدر اصلا نمی شه عاشقتون شد ؟ " زنگ : 28 " بابا من فقط چشماشو می خواهم ، چشم هاش رو دربیارین بدین به من بقیه اش مال خودتون ، ابرو های کمانی اش ، انحنای ِ سبُکِ دماغش ، لب های غنچه ای جمع و جور ِ ماهی ِعیدش ، اصلا همه اش مال خودتون . من که دیگه دارم کور می شم . دارم کر می شم ، دارم لال می شم ، حالا خودم یه پا سرطانم . بابا من دارم می میرم ... . خداحافظ . " زنگ : 30 " کجا عزیزم ؟ . سلام . گریه نکن . چرا داد و بیداد می کنی ؟ تو چشم هامو می خواهی . نمی خوای که گوشام کر بشه ؟ ببین گوشم چه قدر به صورتم می آد . تا به حال بهش دقت کرده بودی ؟ نترس . فقط خسته ای هذیان می گی. یک کم بخواب فردا صبح که بیدار بشی نه چشم ها مو یادت می آد نه خودمو . اصلا خودت رو هم یادت می ره ... . زنگ : 00 " آقا ! آقا ! بیدارشین ! مگه شما گوش ندارین ؟ خیلی وقته دیر شده . نوبت شماست . منتظر شما هستن . بیدار شین آقا ... . " پایان . ۲۰ /8 / 1387 .................................................................................................... پی نوشت ها : ۱) باور کنید . تیر ها ی آخر ترکش است ... ۲) تکرار جایز است ؟ اگر جوابتان بله است تکرار می کنم : در حاشیه قرار گیری(اگر نگویم حذف) کسی که خود روزی در متن حادثه بوده ، یا اصلا خودش متن حادثه بوده از تلخ ترین ها ست . وقتی داستان نیمه کاره ترا کس دیگری می نویسد ، یا باید از خیر آن داستان بگذری یا قید داستان نویسی را بزنی. من هر دو کار را انجام دادم . همایون
به نام خدا اخیرا متوجه شده ام که شعری از من ( سیاه مشق ) در سایت شیراز با مسیر: http://shz.ir/Content/View/file_id=653.html منتشر شده است . با این وسیله هرگونه ارتباط خود را با مدیران این سایت رد می کنم و اینکه این شعر بدون اطلاع و هماهنگی با من در این سایت منتشر شده است . همایون بیگلری ۲۲ دی ماه ۱۳۸۷
|
About
نویسنده ای زاده می شود Archivesاسفند 1387بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 Links
اميدرضا بهراميان |