به نام خدا
پریشان گویی کسی که تازه پی برده چقدر ناتوان است اما راه درستی برای بیانش انتخاب نکرده ... :
یکی بود یکی نبود .
یک شب – که دست بر قضا از شب های سرد زمستان هم بود و برف و بوران امان زمین و آسمان را بریده بود و از همان شب ها بود که مسافران خسته ی تنها باید به برای زنده ماندن به آبادی های میان کوه ها برسند تا داستان نویسنده ناقص نماند یعنی بهتر بگویم ابتر نشود – مرد تنهایی که دست سرمای شب زمستان ، مرگ را همسفرش کرده بود داشت لنگان و افتان - در حالی که تا سر زانو هایش توی برف بود – دنبال کسی می گشت و با توجه به شرایط خاص جوی حاکم بر میدان وسیع کاریش اصلا هم نا امید نمی شد و دقیقا در همان حال ، کسی را که دنبالش می گشت مرد . و این اتفاق اگر چه برای تبدیل شدن به یک داستان ، بسیار مسخره است اما لاجرم همین است وهمیشه چیزها برای خاص شدن به دلیلی خیلی عام نیاز دارند . خیلی عام تر از آنچه حتی برخی فکر می کنند .
و اگر چه این خود پایان داستان آن مرد و مطلوبش است ؛ اما در حقیقت شروع داستان زجرکشیدن یک نویسنده است که عنان گسیخته و بی اثر می نویسد و آرزو می کند آن مرد هم در آن شب طوفانی آنقدر بی هدف راه برود و آواره بشود تا بمیرد و هرگز از مرگ دوستش – یا هرچه دلتان می خواهد نامش را بگذارید مثلا معشوقه اش – خبر دار نشود آنهم درست در زمان جستجوی او در میان دو بی نهایت .
اما صد هزار حیف ، که داستان ها به دست نویسنده ها نوشته نمی شوند .
و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ....
ضمنا دوست جان :
من این حدیث نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی مروت چنان بخوان که تو دانی
....................................................
برای مخاطب خاص : خیلی بی قرارتم پس کجایی ؟


34.jpg)