تبليغاتX
چاووش

چاووش

در ستایش روشنفکری ، ادبیات و فرومایگی ...

به نام خدا


آدم گاهی احساس می کند دیگر وقت آن رسیده که برود ،

اگرچه همین تازگی ها  برگشته باشد .


خداحافظ 



برزیه بیگلری

+نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت10:34 قبل از ظهرتوسط برزویه بیگلری | |

به نام خدا

بعد از مدت ها قحطی یک سپید خدمتتان . (هر چند که خودم می دانم با این چرندیات دردی دوا نمی شود . داریم له می شویم  ، خودمان خبر نداریم ... )

 

عشق تو آدم را زیر و رو می کند .

 آدم را  فرشته می کند ...                                                      

هر چند همیشه می گویی :                                                  

" هیچ مردی نمی تواند فرشته باشد "

همان طور که

هیچ زنی نمی تواند نباشد .

این را البته من می گویم . 

 

اگر تصمیم بگیری

حتی اگر بال هایت

را کنده کنده کنند

کسی نمی تواند آن حلقه تقدس کذایی را

از دوشت بردارد و تو تا ابد

شب ها مرا به سفری رویایی - در اعماق تاریکی - دعوت خواهی کرد .

در تصمیمت مصمم باش

که من همیشه چمدانم بسته است

و منتظرم که صدایم کنی

فرشته جهنمی ام .

 

برزویه بیگلری (همایون)

تاریخ سرایش : ۱۸ بهمن ۸۷ ساعت ۴۰ : ۱  بامداد

.................

پی نوشت :

مسدعی است به نوشته های ،گوشه سمت راست ، بالا ، زیر عکس ، کمال توجه را مبذول دارید .

ارادت مند . ب .

 

+نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت1:46 قبل از ظهرتوسط برزویه بیگلری | |

به نام خدا

 

آیا خواستن دلیلی کافی برای انتخاب است ؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت11:49 بعد از ظهرتوسط برزویه بیگلری | |

به نام خدا

"   ببخشید شما نامزدش هستین ؟  "   

 

گره روسری  را شل کرد . دست راستش را گذاشت بالای گره و تا پایین هل داد ، گره باز شد . دو دستش را زیر روسری برد و موهای آشفته شده اش را جمع کرد عقب و  چند لحظه دستش پشت سرش جنبید . حالا دیگه خیالش راحت بود .  موهایش خرمایی بود . خرمایی صاف البته رگه های  از مشکی تویشان بُر خورده بود . گره را از نو پیچاند . خودش را توی مبل راحتی بالا کشید ، دستمال مچاله اش را باز کزد  شروع کرد :  فین فین . 

دایم فین فین می کرد . همه اش فین فین ، بالا می کشید ، دوباره جمع می شد ، دوباره می کشید . فین فین ، فین فین . آنقدر بالا کشید که اعصاب همه لش شد .

من همان طور لمیده روی مبل راحتی پاهایم را دراز کرده  بودم پایین . راستی را انداخته بودم روی چپی . یا به چپ و راست تکان می دادم یا جمع و باز می کردم . جمع باز ، راست چپ ... .

دستم را فرو کرده بودم توی جیبم . سرم رو بالا گرفته بودم و زل زده بودم به پریز ،  خیلی زیاد زل زدم به پریز تلفن که حوصله ام خراب شد ، دستم رو از جیبم در آوردم  ، ساعدم را گرفتم  جلوی چشم هایم . همه جا سیاه شد . یواش یواش صداش آمد جلوی چشمم :

" نمی شه شوهر داره "

"شوهر نیست نامزده "

" الان نامزده ، فردا که شد شوهرش چی ؟ تا کی ؟ دست وردار "

دستم رو ورداشتم ، دوباره پریز آمد جلوی چشمم .

" کم به تو گفتم ؟ کم گفتم اینقدر خودتو بدبختش نکن . اون تو سرش نمی ره . هر کاری خودش بخواهد می کنه محل سگ هم به تو نمی ده . کم گفتم ؟ حالا شدی اینجوری ذلیل . اونوم که ...  "

" نه . خدا پدرت رو بیامرزه . زیاد گفتی . حالا هم طوری نشده که ،  فقط نامزد کرده اونم یه فکری براش می کنم دیگه ... "

" بابا عزیز من توی فامیل همه یه چیز هایی در مورد تو میگن . چه انتظاری داری ؟ "

" چی میگن ؟ خودت بهتر می دونی که من خر مقدسم "

" آقا رو!  می گن ... " 

صدای زنگ کوتاهی آمد . منشی لبخندش رو خورد ، دهن قرمزش رو از جلوی گوشی کشید کنار، دستش را گرفت دهن گوشی ، با صدای مسخره اش – که قبل از اینکه ماهی عیدش رو باز کنه اصلا فکر نمی کردم اینقدر زمخت باشه – شماره 04 رو خواند .

04 با کمک دو نفر کنار دستی هاش بلند شد سر پا ،عصایش را که روی سرامیک لیز لیز می خورد جمع و جور کرد و با احتیاط جلو انداخت ، بعد پای راست ، بعد چپ و باز عصا تا به مرگ رسید در اتاق دکتر و رفت تو .

پسر بچه ای تا حالا کنار مادرش آرام نشسته بود در گوش مادرش چیزی گفت که مادر را وادار کرد تا دوباره دهن منشی را از گوشی جدا کند : " اونجاست درست پشت در ورودی " .

مادر دست بچه را کشید سمت پشت در ورودی. با نگاهم هر دوتاشان را دنبال کردم . مسخره تر از این چیزی نیست که برای مستراح محتاج باشی. وقتی بچه هستیم خیلی مسخره ایم . دستمان به در نمی رسد که فرار کنیم ؛ تازه پاهامان هم خیلی کوتاه است اگر یک روز شانس بیاوریم در برویم همه زود می گیرندمان . صدامان برای داد زدن خیلی زیر است  . ضمنا اجازه نداریم از چشم های کسی خوشمان بیاد .

در باز شد. اول بچه آمد بیرون. تا موقع ای که مادر بیاد بیرون در باز ماند و دیدم مادر اون تو داره دستاشو می شوره.  فاجعه . بد ترازاین نمیشه. کمک تا کجا ؟  

تا این حد ؟ مادر آمد بیرون . دست پسر را گرفت و کشید روبروی خودش . روی زانو هایش نشست و به زحمت زیپ بچه را بالا کشید .

دلیل دیگر اینکه در بچگی خیلی مسخره ایم این است  که نمی توانیم زیپ مان بالا بکشیم .

از تعقیب مادر و بچه خسته شدم . ناخن های لاکی منشی هم که از زیر میز تکون تکون می خورد چنگی به دل نمی زد . زل زدم به  عکس ِ"خفه شوید" دختر کوچولوی بالای سر منشی ، یعنی فین فین ممنوع .

اما قانون سکوت در مورد منشی استثنا داشت . او لال شونده نبود . اما خوشگل هم نبود . اخلاقش هم سگ بود . او می توانست تا خود فردا صبح از معایب ژل لب و محاسن تاتو روی گودی کمربرای دوستان ِ مثل خودش ، پشت تلفن  سخنرانی بدهد.

وز وز های گاه و بیگاهش نمی گذاشت رشته ی افکارم جمع شود ، بیشتر زل زدم به چشم های عکس دختر دست زیر دماغ .

 

"چشم هاش ، فقط به خاطر چشم هاش می خوامش ، چشم هاش منو دیونه کرده ، مورب ، عسلی ، مایل به   قهوه ای ... . "

"اتفاقا چند روز پیش خودش  به من گفت نامزدش – که ممکنه همین فردا بشه شوهرش – بهش می گفته که به خاطر ابروهاش میخوادش ، به خاطر انحنای سبک دماغش ، لب های جمع و جورش ، .... "

"اما از چشم که حرفی نزده ! زده ؟ "

" نه نزده ، فقط ابرو ، انحنای دماغ و لب .  "

"خوبه خدا را شکر "

 " آره خدا را شکر . راستش منم نظرم اینه که علاوه براین چیز هایی که گفتم مو های خیلی خوبی هم داره .  خیلی خوش رنگه ! "

" نظرت در مورد چشم هاش چیه ؟ "

" اونو نمی تونم بگم ، تخصص من نیست ، فقط ابرو ، دماغ ، لب و مو "

" عرضه اش رو نداری که بگی ! "

" گم شو بابا دیونه ی عوضی . حقته هر چی می کشی "

 زنگ : 05

 "  بابا اون شوهر کرد ، رفت ، اصلا فکر کن مُرد ، حالا تو هی بگو چشم های خوبی داره "

 زنگ : 07

 " امروز نامزدن ، فردا شوهرشه ، پس فردا اگه جدا شن ، پس اون فردا صبر می کنیم ، پس پس اون فردا نامزده منه ، بعدش فرداش هم ... "

 زنگ : 10

" چی چی رو جدا شن ، می گن خیلی سفت هم دیگه رو چسبیدن ، می گن طرف خیلی عاشق انحنای دماغ و ابرو ها و لب هاشه "

" چشم هاش چی ؟ عاشق چشم هاش هم هست ؟ "

" آره . یعنی اول نبوده بعدا تازه فهمیده بهترین قسمتش چشم هاشه ! "

" وای ........... "

 زنگ : 14

 " حضار گرامی لطفا لطفا دستمال ها را پاره کنید ، همه آزادن فین فین کنند . هر چه می خواهید عصا را روی سرامیک برقصانید ، تلفن کنید برای دوستانتان صدای سگ در بیاورید . اصلا شاش کنید وسط مطب . همه آزاد ، فقط جان عزیزانتان با چشم هایش کاری  نداشته باشید  "

 زنگ : 21  

 " ببخشید خانم چرا لب هاتون شبیه ماهی عید هستند ، چرا خنده هاتون اینقدر دلگیر اند ؟ چرا رنگ سفید پوستتون به زنندگی رنگ ابره ؟  چرا چشماتون آبی شدن ؟ چرا ترکیب صورتتون مثل یک ماهی روی ابر در آسمون بعد از ظهر ِ ِپاییز حال آدمو می گیره ؟ مگه شما چشم ندارین که اینقدر اصلا نمی شه عاشقتون شد ؟ "

 زنگ : 28

 " بابا من فقط چشماشو می خواهم ، چشم هاش رو دربیارین بدین به من بقیه اش مال خودتون ، ابرو های کمانی اش ، انحنای ِ سبُکِ دماغش ، لب های غنچه ای جمع و جور ِ ماهی ِعیدش ، اصلا همه اش مال خودتون . من که دیگه دارم کور می شم . دارم کر می شم ، دارم لال می شم ، حالا خودم یه پا سرطانم . بابا من دارم می میرم ... . خداحافظ . "

 زنگ : 30

 " کجا عزیزم ؟ .  سلام . گریه نکن . چرا داد و بیداد می کنی ؟ تو چشم هامو می خواهی .  نمی خوای که گوشام کر بشه ؟ ببین گوشم  چه قدر به صورتم می آد . تا به حال بهش دقت کرده بودی ؟ نترس .  فقط خسته ای هذیان می گی. یک کم بخواب فردا صبح که بیدار بشی نه چشم ها مو یادت می آد نه خودمو . اصلا خودت رو هم یادت می ره ... .

 زنگ  : 00

 " آقا ! آقا ! بیدارشین ! مگه شما گوش ندارین ؟ خیلی وقته دیر شده . نوبت شماست . منتظر شما هستن . بیدار شین آقا ... . "

 

پایان .    ۲۰ /8 / 1387  

....................................................................................................

پی نوشت ها :

‌۱) باور کنید . تیر ها ی آخر ترکش است ... 

۲) تکرار جایز است ؟ اگر جوابتان بله است تکرار می کنم :

 در حاشیه قرار گیری(اگر نگویم حذف) کسی که خود روزی

در متن حادثه بوده ، یا اصلا خودش متن حادثه بوده از تلخ ترین

ها ست . وقتی داستان نیمه کاره ترا کس دیگری می نویسد ،

یا باید از خیر آن داستان بگذری یا قید داستان نویسی را بزنی. 

من هر دو کار را انجام دادم  . 

 

همایون

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت7:50 قبل از ظهرتوسط برزویه بیگلری | |

به نام خدا

 

اخیرا متوجه شده ام که شعری از من ( سیاه مشق ) در سایت شیراز با مسیر:

   http://shz.ir/Content/View/file_id=653.html

منتشر شده است .

با این وسیله هرگونه ارتباط خود را با مدیران این سایت  رد می کنم  و اینکه این شعر بدون اطلاع و هماهنگی با من در این سایت منتشر شده است .

 

همایون بیگلری     ۲۲ دی ماه ۱۳۸۷  

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت10:41 بعد از ظهرتوسط برزویه بیگلری | |